چشم ، وصل ِ به هرزه ی اندامت
رشک می برد بر پیراهن عریانیت
شب ، تهی می شود از تو
خواب چمدان خالیش را می بندد
سنگ ، همان تعبیر نا مفهوم معنا
جلوه می کند بر خالی نگاهت ...
و مرد آغاز می شود.
سراسر پریشان روان
سراسر به دیده اشک
سراسر ز شهوت گریزان
چه مانده ات کنون
جز تشویش گنگ "چرا و اما" های ریشه در خاکت.
موسقي اندامت
شهوت اين سيم هاي لرزان را دو چندان مي کند
کاش فقط يک بار در گوشه مخالف نمي رفتي
کاش.
چشم گذاز بر چشمم
در آغوشم گیر
می خواهم نفس هایت را بشمارم.
این، همه فریاد من است
این، نگاه من است
این، هیچ چیزش ماندنی نیست
این فقط تو هستی که می دانم، می مانی
این تو هستی تنهایی من.
سردیم مرگ
مرگم بی صدا
من دیگر نفس نمی کشم ... گوش کن
صدایم مرگ
مرگم سرد
سردیم بی صدا
من....
مهم نیست
تو دیگر نیستی همین.